حكيم زجاجى

556

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مؤذن كه بد داده آن شب نماز * براى زن خستهء دل‌نواز بيامد به نزد مؤذن غريب * چو بيمار كايد به پيش طبيب بناليد از آن ترك و آغاز كرد * در درد دل پيش او باز كرد بگفت آن شكايت كه از ترك داشت * زمانى دل و چشم بر وى گماشت 150 چو بشنيد آن قصهء دل‌پذير * بر خويشتن كودكى خواند ، پير سخن گفت در گوش كودك به راز * چنين تا برآمد زمانى دراز بشد كودك از پيش فرزانه‌پير * بيامد پس از ساعتى همچو تير گرازان و خندان بدان پير گفت * كه ترك اينك آمد برون از نهفت در اين بود كان ترك بدخو رسيد * بياورد زر با ترازو كشيد 155 هزار آفرين كرد بر پير و سيم * بداد و ببوسيد دستش ز بيم همه سود و مايه به خواجه سپرد * چو شد عذرخواهش . . . ببرد همىگفت فرزانه كاين زر به خواب * همىبينم اندر كفم كامياب از آن نيمهء زر بر پيرمرد * نهاد و بر او آفرين ياد كرد مؤذن زر نامور داد باز * به دو گفت رو شاد و سر برفراز 160 كه پيران نباشند رشوت‌پذير * جوانى مكن ، رو سر خويش گير سوى خانه شد مرد خرم به زر * ثناخوان بر آن پير با زيب و فر يكى آمد از پيش ترك جوان * به نزديك آن مرد روشن‌روان تو را گفت خواند همى مير من * بيا زودتر سوى آن انجمن پرانديشه شد مرد بازارگان * مرا خواند از بهر دينارگان 165 كه تا بازگيرد ز من داده سيم * روان شد بر ترك دل پر ز بيم چو آمد برش ، ترك شد پيشباز * گرفتش به بر در زمانى دراز پس آن‌گاه بنشاند و بنواختش * بر از حد او پايگه ساختش فكندند خوانى پر از برگ‌وساز * بخوردند چيزىكه بد برفراز ز خوردن چو فارغ شدند آن سران * ببردند خوان جمع خاليگران 170 بفرمود يك دست جامه امير * كه بردند پيش جوان از حرير بپوشيد و دستار بر سر نهاد * بر او ترك صد آفرين كرد ياد غريب جوان‌مرد را گفت من * خجل بودم از تو در اين انجمن